X
تبلیغات
داستان عشق ما
من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم” ان مع العسری یسری



تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 14:6 | نویسنده : دانیال |
عــــــشـــــــق یک حقیـــــقت اســـــت . . . ! 
و البته شاید برای " مــــن " هایی که به پای عـــشـــق ســــوخــــتـــــــه ، سوختند . . . !
درد عشق را چه میداند کسی که لیلی هایش را یکی پس از دیگری به جنون میکشاند و پروانه وار محفل عشق را به آتش میکشاند ؟!
شیرین ها و لیلا ها از این برزخ رخت بربستند و رفتند و حال همه در این برزخ ، جهنم را به رخ هم میکشیم . . . !
بــســــــــــــوزید که این حق مسلم شماست [ ماست ] . . . 
نوشته شده توسط دانیال آریا ، ساعت 23:27 ، 12 بهمن 91



تاريخ : شنبه چهاردهم بهمن 1391 | 14:18 | نویسنده : دانیال |
آهی میکشم . . .
سرد است اما نام تو
روی شیشه نقش میبندد . . . 
انگشتانم 3 سال است که نامت را روی پنجره ها مینویسند . . . 
دیگر همه پنجره ها نامت را از بر کرده اند . . . 
زمستان سردخانه ی خیال من و توست . . . 
یک بار آمدی و پاییزم را بهار کردی . . . 
یک بار رفتی و چهار فصلم را زمستان . . . !
ولادت ما پاییزی بهاری بود اما وفاتمان به امید زمستانی بهاری است !!
<< دانیال آریا - ساعت 00:23 یکشنبه 26 آذر ماه >>


موضوعات مرتبط: داستان های من و یگانم

تاريخ : پنجشنبه سی ام آذر 1391 | 15:50 | نویسنده : دانیال |




موضوعات مرتبط: سفرهای من . . .

تاريخ : جمعه بیستم مرداد 1391 | 20:10 | نویسنده : دانیال |