سلام به همه ی دوستای نازنینی که با نظرات قشنگشون من و یگانه رو دلگرم می کنن

سلام به یگانه ی عزیزم

سلام مخصوص به زهرا،آلیس،عسل،سپهر،نسترن،پرستو،دلارام،سینا و همه ی دوستانی که از قلم افتاده اند

امروز یعنی جمعه ساعت ۷ صبح بلند شدم و با دوستام رفتیم زمین تنیس و الان که رسیدم خونه نشستم تا ادامه ی داستان رو بنویسم

پس سریع میرم سراغ ادامه ی داستان....

بعد از اینکه مادرم موضوع رو با خاله کوچیکم در میون گذاشت و قرار شد که برای صحبت با مادر یگانه برن،استرس من شروع شد.

استرس اینکه چه حرف هایی زده میشه و اینکه نتیجه چی میشه...

تصمیم گرفتم برای اینکه یه ذره از این فکر خلاص بشم برم پیش عمو کوچیکم،نه به خاطر اینکه آرومم کنه،بلکه کمی حواسم پرت بشه و شاید بتونم یه ذره از استرس به وجود اومده کم کنم....

اما تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم اونجا،برم جلو مدرسه ی یگانه و وقتی از مدرسه تعطیل میشه ببینمش...

خیلی دلم براش تنگ شده بود..برای نگاه قشنگش..برای صدای نازش..برای دستای گرمش..

استرس اینکه می تونم یگانه رو ببینم یا نه،باعث شد تا خیلی زود از خونه برم بیرون...یگانه ساعت 2:15 تعطیل میشد...من حدود ساعتای 1:10 دقیقه رفتم بیرون...

ناهار نخورده بودم...رفتم همون پیتزا فروشی که می خواستیم با یگانه بریم،جایی که شاید اگر اونروز رفته بودیم رابطمون هنوز پا بر جا بود...

یه پیتزا سفارش دادم و حدود نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه ...تو اون نیم ساعت انقدر به روز جداییمون فکر کردم که اشتهام کور شد و وقتی پیتزا رو آورد جز نوشابه چیزی نخوردم و اومدم بیرون...

رفتم به سمت تاکسی ها...سوار شدم و رفتم به سمت مدرسه ی یگانه اینا...

اول رفتم جلو مدرسه،اما بعدش با خودم گفتم که شاید جلو مدرسه خوبیت نداشته باشه...

رفتم تو ایستگاه اتوبوسی که نزدیک خونه ی یگانه اینا بود و منتظر شدم تا یگانه از اونجا رد بشه...

حدود ساعتای 2:30 بود که یگانه دست به سینه با کفشای صورتی و سوئیشرت به دست اومد...

به قصد صحبت رفته بودم اما وقتی دیدمش سر شدم...

خب کار من تا حدودی اشتباه بود...با قضایای پیش اومده و حساسیت مادرش،اگر کسی من رو می دید برای جفتمون وضعیت بدتر از اینا میشد...

وقتی جلوتر اومد این سمت خیابون رو نگاه کرد و من رو دید و شوکه شد...

سریع نگاهش رو برگردوند و از توی شیشه های یه ساختمون من رو می دید....

الهی قربونش برم....خیلی اذیتش کردم...اما خدا میدونه که چقدر از دوریش کلافه بودم...

راه رفتنش رو تا زمانی که رفت تو کوچه نگاه کردم و رفتم ....

اونروز جز غم برای من چیزی نداشت...تجدید خاطرات جز سوز دل برای من نداشت....

خلاصه رفتم به سمت خونه ی عمو کوچیکم...

که ای کاش نمی رفتم....

تا پام رسید به اونجا پرس و جو راجع به این قضیه شروع شد...

اما در کمال ناباوری من چیزی جز مسخره کردن ندیدم...

عمو کوچیکم می گفت:نباید با این عجله کاری بکنی...

به من می گفت:من اگه زن نگرفته بودم هیچوقت دیگه این اشتباه رو نمی کردم...

اما من بهش گفتم:من تصمیمم رو گرفتم و هیچکس نمی تونه جلوم رو بگیره...

همش بهم می گفت ممکنه موقعیت های بهتری پیش بیاد که افسوس بخوری...

منم دیگه عصبانی شدم و بهش گفتم:اصلا شما می دونید یگانه کیه؟؟

بهش گفتم:وقتی یگانه فردیه که خصوصیات مد نظر من رو داره و من عاشقانه دوستش دارم چه دلیلی داره دنبال موقعیت های دیگه باشم؟؟!!

دیگه از جواب دادن عاجز شد...

وقتی یه ذره از داستانم رو کامل گوش داد،حتی خودش هم پیشنهاد داد که مامانم بره و با مادر یگانه صحبت کنه!!

اما تو این دو سه روز هر دقیقه نظر می داد و نظرش عوض میشد و این موضوع باعث شد تا من حرف هایی رو به یگانه بزنم که یک درصد هم بهش اعتقاد ندارم...

باز هم از یگانه ی عزیزم بابت موضوع پیش اومده معذرت می خوام و امیدوارم من رو بخشیده باشه...

خلاصه این دو ، سه روز خوب یا بد گذشت و من راهی خونه ی خودمون شدم...

روز مرگ یا زندگی من نزدیک بود...

روزی که می تونست نقطه ی آغاز یا پایان برای من و یگانه و عشقمون باشه....

مــــــــــــــنـــــــتــــــظــــــــر ادامــــــــــــــه ی داســــــتــــــــان باشـــــــیــــــــــــــد


موضوعات مرتبط: داستان های من و یگانم

تاريخ : جمعه دهم اردیبهشت 1389 | 12:27 | نویسنده : دانیال |