باز هم سلام به شما دوستای نازنینم

سلام مخصوص به یگانم،یگانه ای که این روزا درگیر امتحاناته،ایشالا این روزا به خوبی و خوشی میگذره و راحت میشی،البته تابستون امسال هم باید درس بخونی،کنکوره دیگه....چاره ای نیست،اما برای کسی مثل تو که هدف داره یک سال درس خوندن کار سختی نیست...امیدوارم تو بهترین رشته و بهترین دانشگاه قبول بشی...

یادته می گفتی دعاهات سریع میگیره؟از خدا می خوام به این دعا هم گوش کنه و عشقم رو خوشحال کنه...

یه سلام ویژه هم به محسن ، ندا ، سحر ، الهه ، زهرا ، صادق ، شیما ، مسعود ، ستاره ، مریم ، احسان ، عسل ، شیما ، نیلو ، احسان ، رزگار ، ساناز و همه ی دوستانی که ناخواسه از قلم افتاده اند،از همتون ممنونمGemini

سریعا میرم سراغ ادامه ی داستان ...

وقتی اومدم خونه نشستم و یه نامه نوشتم...Computer

نامه ای برای مادر یگانه...

راستش امیدم خیلی کم بود...هر کس جای من بود همین حس رو داشت...

دیدار اولیه من و مادر یگانه تو مکانی اتفاق افتاد که مثل یه کابوس هنوز هم با منه....

اولین نگاه مادر یگانه رو هیچوقت از یاد نمیبرم،با چشمای گریون من رو نگاه می کرد،بنده خدا رو خیلی بد ترسونده بودن و همین موضوع باعث شده بود که من امیدی به برقراری دوباره ارتباط نداشته باشم...

تو نامه خیلی چیزا نوشتم...

از آغاز آشنایی و نحوه ی آشناییمون...

از هدفمون...

از پاکی عشقمون...

و ...

از اون عطری که همیشه وقتی با یگانه می رفتم بیرون می زدم به نامه هم زدم...

گذاشتمش داخل پاکت و دادم به مادرم که بدن به مادر یگانه...

به خودم این اطمینان رو داشتم که اگر مادر و خاله کوچیکم هم نتونن مادر یگانه رو راضی کنن،این نامه میتونه حقایق رو روشن کنه و اون نگاه منفی نسبت به من رو از بین ببره...

کادوی مشهد رو هم دادم به مامانم که بدن به مادر یگانه...

امید داشتم که این کادو رو بگیرن...آخه برام خیلی مهم بود...چون این کادو رو به نیت یگانه گرفته بودم.

خلاصه....اون روز اومد...حدود ساعت 10 بود که من رفتم دنبال مادرم و خاله کوچیکم...

من می ترسیدم مادرم در مورد حرفای اونروز بهم دروغ بگه،گفتم شاید اگر جواب منفی باشه نخواد من رو ناراحت کنه و اصل موضوع رو به من نگه،به خاطر همین بدون اینکه بفهمه گوشیم رو گذاشتم رو ضبط و گذاشتم جیب جلویی کیفش...

رسیدیم سر کوچه ی یگانه اینا...خدا خدا می گردم که خونه باشن و این ملاقات به روزای دیگه موکول نشه...

من سر کوچه تو ماشین نشستم و مامان و خاله رفتن...2 یا سه بار زنگ زدن اما کسی باز نکرد...

با خودم گفتم ای وااااااااای....بازم باید انتظار بکشم...

اما یهو دیدم مادر یگانه اومد پایین...

بنده خدا مهمون داشت ...

خلاصه حدود 40 دقیق صحبت می کردن...منم تو این 40 دقیقه مردم و زنده شدم...خدا می دونه چه استرسی داشتم ....

بالاخره دیدم از آپارتمان اومدن بیرون و دارن میخندن...با خودم گفتم حتما همه چیز خوب بوده که ناراحت نیستن...

تا نشستن تو متشین پرسیدم چی شد؟؟مامانم گفت هیچی....ما حرفا رو زدیم و مادر یگانه هم شماره ی تو رو ازم گرفت تا با خودت صحبت کنه...

دوباره استرس من شروع شد...

با خودم گفتم یعنی چی می خوان به من بگن؟!

مادرم خیلی از مادر یگانه تعریف می کرد...می گفت بنده خدا اولش خیلی ترسیده بوده ...

خلاصه رفتیم و مادرم و خاله کوچیکم یه جا کار داشتن...اونا رفتن سراغ کاراشون و من اومدم خونه...

هندزفری رو گذاشتم گوشم و شروع کردم به گوش کردن حرفهایی که تو مدت 40 دقیقه رد و بدل شده بود...

راستش وقتی حرفا رو گوش کردم خیلی حس بدی بهم دست داد...حس کردم تو عشق بازی خوردم و همه چیز تمومه...

مادر یگانه اولش می گفت یگانه خواستگار داره و خواستگارشم خیلی دوست داره...

یگانه به مادرش گفته بودکه من هکش کردم و عکساش رو اونطوری بدست آوردم...

وکلی حرفای دیگه که همه رنگ و بوی نا امیدی داشت

اولش خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت....

اما بعد از کلی فکر کردن خودم رو گذاشتم جای یگانه و با خودم گفتم که اگر من جای یگانه بودم و پدرم من رو تو پاسگاه با یه دختر می دید،ممکن بود برای اینکه خودم رو تبرئه کنم خیلی حرفای بدتر از این هم بزنم...

تازه من پسرم و اون دختر...

یگانه دختری بود که مادرش خیلی بهش اعتماد داشت و امیدوارم مادر یگانه الان دوباره همون اعتماد رو به یگانم داشته باشه...

خب بالاخره هر مادری وقتی دخترش رو با یه پسر ببینه ممکنه تو نگاه اول بدترین فکرها رو بکنه اما ما به خاطر هوس با هم نبودیم که مرتکب گناه بشیم،ما عاشق بودیم و عشق امر مقدسیه...

چند روزی منتظر زنگ مادر یگانه شدم...

اما کسی زنگ نزد....خیلی اعصابم خورد بود...

دیگه طاقتم تموم شد و خودم رفتم جلو در خونه ی یگانه اینا....

خیلی کار سختی بود اما عقل دیگه از کار افتاده بود....

رفتم و زنگ زدم،کسی در رو باز نکرد...دوباره زنگ زدم،باز هم خبری نشد...

گفتم لابد خونه نیستن و مادر یگانه شایان رو برده مدرسه...

نا امید برگشتم...

وقتی رسیدم به ایستگاه تاکسی ها انگار یکی تو گوشم زمزمه کرد و گفت اگه الان برگردی مادر یگانه رو می بینی...

سریع برگشتم...زنگ رو که زدم دیدم مادر یگانه اومد جلو در و در رو باز کرد...رفتم تو پارکینگ...

کلی حرف آماده کرده بودم که بزنم،اما همه ی حرفام رو از یاد بردم...

گفتم خیلی منتظر زنگتون شدم اما چون خبری نشد طاقت نیاوردم و اومدم حرف آخرم رو بزنم...

گفتم من درک می کنم که چرا یگانه به شما یه سری از حرفا رو زده،اما می خوام بدونید که من اون آدمی نیستم که یگانه به ترس از شما از من ساخته...

این رو که گفتم،مادر یگانه گفت:دیشب همه چی رو برام توضیح داده و گفته شما چقدر پسر خوبی هستین...

بنده خدا شروع کرد به معذرت خواهی کردن...I'm Sorry

شایان اومد و باید می رفت مدرسه...

مجبور بودیم خداحافظی کنیم...

مادر یگانه  گفت: ببخشیدش،بچگی کرده و از این حرفا...

من بغضم گرفته بود...

با خودم گفتم همه چیز تموم شد...این معذرت خواهی ها یعنی خداحافظ آقا دانیال...

تو حالی که نمی تونستم صحبت کنم سرم رو به عنوان خداحافظی تکون دادم و از کنار خیابون رفتم به سمت ایستگاه تاکسی ها...

دیگه هیچ روزنه ی امیدی هم نداشتم...

همیشه وقتی اعصابم زیاد به هم میریزه خوابم میبره...تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم تا عصر...با زنگ تلفن بیدار شدم...Rolling Pin

مادر یگانه  بود!!!Yah

تعجب کردم...

سلام کردم و باز هم حرف زدن یادم رفت...

بهم گفت:آقا دانیال اگر فکر میکنید حرفی مونده که بزنیم بعد از تعطیلات هم رو ببینیم...

گفتم بله...حتما...

گفت به مادرتون هم سلام برسونید...

خلاصه خداحافظی کردم...

اگر یادتون باشه سه روز تعطیلی پشت سر هم بود...

هم امید داشتم هم استرس...

منتظر ادامه ی داستان باشید

======================================================

پ.ن ـ اگر ما را شایسته ی برتر شدن می دانید بر روی لوگوی سمت راست ( انتخاب وبلاگ برتر ماه ) کلیک کنید و VOTE را بزنید